تبليغاتX
ستاره های بی نشان

ستاره های بی نشان

    

       مرگ

     رخت ها را بکنیم:

 

    و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید

    و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست

    و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.

    و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.

    و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.

    و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.

    و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت.

    و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی می گشت.

    و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد.

    و بدانیم که پیش از مرجان، خلايي بود در اندیشه ی دریاها... .

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه سی ام تیر 1388 ساعت 4:41 | لینک ثابت |

 

 

         ای آنکه گشاینده هر بند تویی

        این عزت من بس، که خداوند تویی

 

        خدا جونم ...

 

          •  الهی ، از روی آفتاب و ماه و ستارگان شرمنده ام!

                 از انس و جان شرمنده ام! حتی از روی شیطان شرمنده ام!!!

                 که همه در کار خود استوارند و این سست عهد، ناپایدار ... .

          •  الهی ، به فضلت سینه ای بی کینه ام دادی،

                  به جودت شرح صدرم عطا بفرما !

          •  الهی ، گرچه درویشم، ولی دارارتر از من کیست!

                    که تو داراریی منی !

           •  الهی ، عمری آه در بساط نداشتم،

                   و اینک جز آه در بساط ندارم !

           •  الهی ، آن خواهم که هیچ نخواهم !

           •  الهی ، علمم موجب ازدیاد حیرتم شده است !

                  ای علم محض و نور مطلق ، بر حیرتم بیافزای !

           •  الهی ، داغ دل را نه زبان تواند تقریر کند،

                 و نه قلم یارد به تحریر رساند!

                  الحمدولله که دلدار به ناگفته و نانوشته آگاه است !

       

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت 3:41 | لینک ثابت

 

             خسته شدم

 

         خسته شدم . چقدر بگم؟ باشه. باشه . چشم رو چشام

         دوس ندارم من اینجوری. زوری که نیس من نمیخوام

 

         ایندفه راضی نمیشم. دیگه قبولت ندارم

         کار خودم رو میکنم. هی سر کارت می ذارم

 

        بسه دیگه حرف شنوی. هرچی بخوای. همون همون

        می خوام یه بارم نه بگم. زمین نمیاد آسمون

 

        چیزی نگو. چیزی نگم. حرفی نزن که بشکنم

        حوصله ای نیس که دیگه. به قلب تو پل بزنم

 

        هرچی که خواستی تا حالا. دادم بهت بی چک و چک

        اگه که راضی نشدی. خب به جهنم به درک

 

        بسه دیگه حرف شنوی. هرچی بخوای . همون همون

        می خوام یه بارم نه بگم. زمین نمیاد آسمون

 

        اگه دلت می خواد همش. حرف تو باشه همیشه

        منم یه دل تو سینه مه. هیجوری راضی نمیشه

 

        آخه نمی شه که همش. فقط باشه به صرف تو

        واسه یه بارم حرف من. بیفته روی حرف تو

 

        خسته از این همه به چشم هرچی بخوای همون همون

        می خوام یه بارم نه بگم. زمین نمیاد آسمون

 

               شایا تجلی

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 ساعت 13:47 | لینک ثابت

 

      

 

از هجوم نغمه اي بشكافت گور مغز من امشب.

مرده اي را جان به رگها ريخت،

پا شد از جا در ميان سايه و روشن،

بانگ زد بر من: مرا پنداشتي مرده

و به خاك روزهاي رفته بسپرده؟

ليك پندار تو بيهوده است:

پيكر من مرگ را از خويش ميراند.

سرگذشت من به زهر لحظه هاي تلخ آلوده است.

من به هر فرصت كه يابم بر تو مي تازم.

شادي ات را با عذاب آلوده مي سازم.

با خيالت مي دهد پيوند تصويري

كه قرارت را كند در رنگ خود نابود.

درد را با لذت آميزد،

در تپش هايت فرو ريزد.

نقش هاي رفته را باز آورد با خود غبار آلود.

مرده لب بر بسته بود.

چشم مي لغزيد بر يك طرح شوم.

مي تراويد از تن من درد.

نغمه مي آورد بر مغزم هجوم.

   

 

 

بدون شرح:    

          

                                       

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 8:0 | لینک ثابت

 

 

 

نقش

 

 

 

در شبي تاريك

 

كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

 

و كسي كس را نمي ديد از ره نزديك،

 

يك نفر از صخره هاي كوه بالا رفت

 

و به ناخن هاي خون آلود

 

روي سنگي كند نقشي را

 

و از آن پس نديدش هيچكس ديگر.

 

شسته باران رنگ خوني را

 

كه از زخم تنش جوشيد

 

 و روي صخره ها خشكيد

 

از ميان برده است طوفان نقش هايي را

 

كه بجا ماند از كف پايش.

 

گر نشان از هركه پرسي باز

 

بر نخواهد آمد آوايش.

 

 

 

 

 

 

 

 

آن شب

 

هيچكس از ره نمي آمد

 

تا خبر آرد از آن رنگي

 

كه در كار شكفتن بود.

 

كوه:سنگين،سرگران،خونسرد.

 

باد مي آمد،ولي خاموش.

 

ابر پر ميزد،ولي آرام.

 

ليك آن لحظه

 

كه ناخن هاي دست آشناي راز

 

رفت تا بر تخته سنگي

 

كار كندن را كند آغاز،

 

رعد غريد

 

كوه را لرزاند

 

برق روشن كرد سنگي را

 

كه حك شد روي آن

 

 در لحظه اي كوتاه

 

پيكر نقشي كه بايدجاودان مي ماند.

 

 

 

 

 

امشب

 

بادو باران هر دو مي كوبند

 

باد خواهد بر كند از جاي سنگي را

 

و باران هم

 

خواهد از آن سنگ نقشي را فرو شويد

 

هر دو مي كوشند

 

مي خروشند

 

ليك سنگ بي محابا در ستيغ كوه

 

مانده بر جا استوار،

 

انگار با زنجير پولادين

 

سالها آن را نفرسوده ست

 

كوه اگر بر خويشتن پيچد

 

سنگ بر جا همچنان خونسرد مي ماند

 

و نمي فرسايد آن نقشي

 

كه رويش كند در يك فرصت باريك

 

يك نفر كز صخره هاي كوه بالا رفت

 

در شبي تاريك.

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 2:39 | لینک ثابت

 

هرگز نمير مادر

 

 هرگز نمير مادر!

 

 

به ستاره ها نگاه كن كه شب را شكسته اند .

 

بي تو شب من شبي بي ستاره است .

 

آفتاب را ببين كه غول تاريكي از برابرش ميگريزد .

 

بي تو، روز من آفتاب ندارد .

 

چمنزار را بنگر، لاله را نگاه كن، به زمزمه جويبار گوش فرا دار .

 

بي تو دنياي من از چمن و لاله و زمزمه خاليست .

 

بي تو من هيچم نيستم .

 

اگر ميخواهي من بمانم، اگر مي خواهي من نميرم ــــ

 

هرگز نمير مادر!

 

 

 

مادر

 

آه فرزند!

 

 

مادري پير و پريشان احوال

 

عمر او بود فزون از پنجاه

 

زن بي شوهر و از حاصل عمر

 

يك پسر داشت شرور و خودخواه

 

روز و شب در پي اوباشي خويش

 

بي خبر از شرف و عزت و جاه

 

ديده بود او به بر مادر پير

 

يك گره بسته ي زر، گاه بگاه

 

شبي آمد كه ستاند آن زر

 

بكند صرف عملهاي تباه

 

مادر از دادن زر كرد ابا

 

گفت:رو، رو كه گناه است، گناه

 

اين ذخيره است مرا اي فرزند

 

بهر دامادي ات انشا الله

 

حمله آورد پسرتا گيردــــ

 

آن گره بسته ي زر، خواه مخواه

 

مادر از جور پسر شيون كرد

 

بود از چاره چو دستش كوتاه

 

پسر افشرد گلوي مادر

 

سخت، چندانكه رخش گشت سياه

 

نيمه جان پيكر مادر، بگرفت

 

بر سر دوش و بيفتاد به راه

 

برد، در چاه عميقي افكند

 

كز جنايت نشود كس آگاه

 

شد سرازير پس از واقعه او

 

تا نمايد به ته چاه نگاه

 

از ته چاه بگوشش آمد

 

ناله ي زار و حزيني نا گاه

 

آخرين گفته ي مادر اين بود:

 

آه فرزند، نيفتي در چاه!

 

                          

                                 يحيي دولت آبادي...

 

 

آه فرزند...

 

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 3:26 | لینک ثابت

 

و پيامي در راه

 

سهراب سپهري

 

روزي

 

خواهم آمد،و پيامي خواهم آورد.

 

در رگها،نور را خواهم ريخت.

 

و صدا در خواهم داد:اي سبدهاتان پر خواب!سيب

 

آوردم،سيب سرخ خورشيد.

 

خواهم آمد،سيب سرخي به گدا خواهم داد.

 

زن زيباي جذامي را،گوشواري ديگر خواهم بخشيد.

 

كور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

 

دوره گردي خواهم شد.كوچه ها را خواهم گشت،

 

جار خواهم زد: ای شبنم ، شبنم، شبنم.

 

رهگذر خواهد گفت:راستي را،شب تاريكي است،

 

کهکشانی خواهم دادش

 

روي پل دختركي بي پاست،دب اكبر را بر گردن او

 

خواهم آويخت.

 

هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچيد.

 

هرچه ديوار،از جا خواهم بركند.

 

رهزنان  را خواهم گفت:كارواني آمد بارش لبخند!

 

ابر را،پاره خواهم كرد.

 

من گره خواهم زد،چشمان را با خورشيد،دلها را با

 

عشق،سايه ها را با آب،شاخه ها را با باد.

 

و بهم خواهم پيوست،خواب كودك را با زمزمه ي

 

زنجره ها با بادبادك ها،به هوا خواهم برد.

 

گلدان ها ،آب خواهم داد

 

خواهم آمد پيش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش

 

خواهم ريخت

 

ماديان تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.

 

خر فرتوتي در راه،من مگسهايش را خواهم زد.

 

خواهم آمد سر هر ديواري،ميخكي خواهم كاشت.

 

پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند

 

هركلاغي را، كاجي خواهم داد.

 

مار را خواهم گفت:چه شكوهي دارد غوك!

 

آشتي خواهم داد

 

آشنا خواهم كرد.

 

نور خواهم خورد.

 

دوست خواهم داشت.

      

                                            سهراب سپهري ...

 

 

 بهشت

 

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 2:32 | لینک ثابت

سلام دوستای گلم،

 

چطورین؟

 

عذا داری هاتون قبول...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 1:46 | لینک ثابت

 

 

 

ستاره هنوز بیداری  مگه امشب خواب نداری؟

 

نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری !

 

نکنه تو هم تو شبها خسته از غبار جادّه

 

خواب مهتابو میبینی که میاد پای پیاده !

 

نکنه هجوم ابرا تو رو هم از من بگیره!

 

ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره

 

حالا که خورشید طلسمه قلعه سنگی تو خوابه

 

تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنیا سرابه

 

با کدوم بهونه باید شب رواز تو کوچه دزدید؟

 

گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها بخشید؟

 

ستاره همه وجودم پیشکِِِش یاد تو باشه

 

تو بمون تا چشمای تو با سفیدی آشنا شه

 

من اگه اسیر خاکم، تو که جات تو آسمونه!

 

دل خوشم به اینکه هر شب تو بیای رو بوم خونه

 

هم نشین ابرو ماهی توی اونهمه سیاهی

 

نکنه اونقده دور شی که دیگه منو نخواهی!

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 3:20 | لینک ثابت

 

 

 

 

به نام او به یاد تو

 

ساعاتی را در باغ درنگ میکنم وچشمان اندوه بارم را به در گلچین میدوزم.

 

شبگاه تا سحرگاه به تو فکرمیکنم و آه ... افسوس از دل سنگی من...

 

خطا کردم در راه و پویا نبودم در راه یابی به عشق.عشقی پاک همچون آب زلال

 

ومقدس وآسمانی برای نثار کردن به تو.

 

شاید دریابی مرا شاید بنگری به حال طوفانی ام نظری به سایه ی تلخ

 

نفرت نینداز که شاید از من وهرچه متعلق به من است بیزار شوی.

 

بیا و دستت را به دستان مشتاق من بسپار تا درآخرین و واپسین لحظات

 

با تو به رقص در آیم و لذت عشق را در نگاه تابناک تو بخوانم وزلف

 

تابدارم را بیانگراحساسات دلبر تو کنم.

      

 

                                                      ای زیباترین زمین...

 

  

                           دختر عمو(سوزان)

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه یکم تیر 1386 ساعت 0:51 | لینک ثابت

 

از ته کدام قصه سرازیر شدی

 

                                    که دستانت همیشه بسته مانده است

 

و رنگ نگاهت را هیچ آسمانی به خاطر نسپرد

 

شاید رفته ای

 

                    تا آسمانی دیگر

 

                                          تا رهایی دستانت .

 

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 ساعت 1:21 | لینک ثابت

 

چه سخت است . دشوار تر از همه وقت

 

سخت تر از همیشه

 

احساس کنیم که در مثنوی بزرگ طبیعت

 

              مصراعی ناتمامیم .....

 

                                              دکتر علی شریعتی
نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 ساعت 1:25 | لینک ثابت

عشق صدای فاصله هاست

 

 

زندگی رویا نیست

 

 

زندگی زیباییست

 

 

میتوان

 

 

از میان فاصله ها را برداشت

 

 

دل من با دل تو

 

 

هر دو بیزار از این فاصله هاست .

 

 

 

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 3:46 | لینک ثابت

Copyright (C) 2008, http://yeasemoonsetare.blogfa.com. all right reserved
Design by BAHAR-20

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

کاش حقیقت میماند

و کاش نگفته ها را میگفتی و می رفتی

کاش انسانها یکرنگ بودند

و روی دیگر میماند برای سکه

کاش یکرنگی بودو سادگی

کاش رنگها میماند برای شاپرکها

کاش...

فهرست اصلی
صفحه نخست
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
:BAHAR20:


نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
دی 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385


پیوندها
یادداشت های روزهای تنهایی
طـــراح قـــالــب
تار نگاشت یک دبیر زبان
طـــراح قـــالــب
آموزش کامپیوتر
طـــراح قـــالــب
english
طـــراح قـــالــب
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ
طـــراح قـــالــب
تبليغات X