
ستاره هنوز بیداری مگه امشب خواب نداری؟
نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری !
نکنه تو هم تو شبها خسته از غبار جادّه
خواب مهتابو میبینی که میاد پای پیاده !
نکنه هجوم ابرا تو رو هم از من بگیره!
ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره
حالا که خورشید طلسمه قلعه سنگی تو خوابه
تو نگو عشقا دروغه تو نگو دنیا سرابه
با کدوم بهونه باید شب رواز تو کوچه دزدید؟
گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها بخشید؟
ستاره همه وجودم پیشکِِِش یاد تو باشه
تو بمون تا چشمای تو با سفیدی آشنا شه
من اگه اسیر خاکم، تو که جات تو آسمونه!
دل خوشم به اینکه هر شب تو بیای رو بوم خونه
هم نشین ابرو ماهی توی اونهمه سیاهی
نکنه اونقده دور شی که دیگه منو نخواهی!
سلام.
با عرض پوزش ازاینکه دیر آپ میکنم و یه مدته که به علت کنکور
(این غول بی شاخ و دم ) لیاقت سر زدن به دوستای گلم ازم گرفته شده.
این آپم یه متنیه که به درخواست دختر عموی عزیزم میذارمش توی وبلاگ امیدوارم خوشتون بیاد.(آخه دلش میشکنه . طفلی کلی از استعدادشو ریخته به پاش)

به نام او به یاد تو
ساعاتی را در باغ درنگ میکنم وچشمان اندوه بارم را به در گلچین میدوزم.
شبگاه تا سحرگاه به تو فکرمیکنم و آه ... افسوس از دل سنگی من...
خطا کردم در راه و پویا نبودم در راه یابی به عشق.عشقی پاک همچون آب زلال ومقدس وآسمانی برای نثار کردن به تو.
شاید دریابی مرا شاید بنگری به حال طوفانی ام نظری به سایه ی تلخ
نفرت نینداز که شاید از من وهرچه متعلق به من است بیزار شوی.
بیا و دستت را به دستان مشتاق من بسپار تا درآخرین و واپسین لحظات
با تو به رقص در آیم و لذت عشق را در نگاه تابناک تو بخوانم وزلف
تابدارم را بیانگراحساسات دلبر تو کنم.
ای زیباترین زمین...
از ته کدام قصه سرازیر شدی
که دستانت همیشه بسته مانده است
و رنگ نگاهت را هیچ آسمانی به خاطر نسپرد
شاید رفته ای
تا آسمانی دیگر
تا رهایی دستانت .

چه سخت است . دشوار تر از همه وقت
سخت تر از همیشه
احساس کنیم که در مثنوی بزرگ طبیعت
مصراعی ناتمامیم .....

زندگی رویا نیست
زندگی زیباییست
میتوان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست .
هفت سین من سلام است و سلامت.
سجاده و سعادت.
سکوت و سادگی و سیبی که از فلق سرخ تر است .
عید همتون مبارک.سالی خوب همراه با موفقیت براتون آرزو مندم.![]()
رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گريز برايم نمانده بود
اين عشق آتشين پر از درد بی اميد
در وادی گناه و جنونم كشانده بود
رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا
با اشك های ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود
رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بيرون فتاده بود به يكباره راز ما
رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان
فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گريان گريختم
از خنده های وحشی توفان گريختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گريختم
ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز
ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير
می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم
مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير
روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش
در دامن سكوت به تلخی گريستم
نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها
ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم
فروغ فرخزاد

آری آری زندگی زیباست.
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست.
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
اي ستاره ها
اي ستاره ها كه بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته ايد
اي ستاره ها كه از وراي ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته ايد
آري اين منم كه در دل سكوت شب
نامه هاي عاشقانه پاره ميكنم
اي ستاره ها اگر بمن مدد كنيد
دامن از غمش پر از ستاره ميكنم
با دلي كه بويي از وفا نبرده است
جور بيكرانه و بهانه خوشتر است
در كنار اين مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه هاي زيركانه خوشتر است
اي ستاره ها چه شد كه در نگاه من
ديگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
اي ستاره ها چه شد كه بر لبان او
آخر آن نواي گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهي
سر نهاده ام به روي نامه هاي او
سر نهاده ام كه در ميان اين سطور
جستجو كنم نشاني از وفاي او
اي ستاره ها مگر شما هم آگهيد
از دو رويي و جفاي ساكنان خاك
كاينچنين به قلب آسمان نهان شديد
اي ستاره ها ستاره هاي خوب و پاك
من كه پشت پا زدم به هر چه كه هست و نيست
تا كه كام او ز عشق خود روا كنم
اي ستاره ها كه همچو قطره هاي اشك سربدار
سر بدامن سياه شب نهاده ايد
اي ستاره ها كز آن جهان جاودان
روزني بسوي اين جهان گشاده ايد
رفته است و مهرش از دلم نميرود
اي ستاره ها چه شد كه او مرا نخواست ؟
اي ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس ديار عاشقان جاودان كجاست ؟
فروغ فرخزاد

امشب هوس کردم کمی از نامه ی فروغ فرخزاد به همسرش ( پرویز) را بزارم
امیدوارم خوشتون بیاد
پرويز عزيزم نامه ي تو دو سه روز پيش براي من رسيد نمي دانم چرا تا امروز براي آن جواب ننوشتم . ولي امروز بي اختيار حس كردم كه بايد براي تو نامه بنويسم . حالا ساعت 10 شب است همه خوابيده اند و من تنهاي تنها توي اتاقم نشسته ام و به تو فكر مي كنم اگر بگويم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگرداني روح من درمان پذير نيست و من مي دانم كه هرگز به آرامش نخواهم رسيد . در من نيرويي هست . نيروي گريز از ابتذال و من به خوبي ابتذال زندگي و وجود را احساس مي كنم و مي بينم كه در اين زندان پابند شده ام . من اگر تلاش مي كنم براي اين كه از اينجا بروم تو نبايد فكر كني كه براي من ديدن دنيا هاي ديگر و سرزمين هاي ديگر جالب و قابل توجه است . من معتقدم كه زير اين آسمان كبود انسان با هيچ چيز تازه اي برخورد نمي كند و هسته ی
زندگي را ابتذال و تكرار مكررات تشكيل داده و مطمئن هستم كه براي روح عاصي و سرگردان من در هيچ گوشه ي دنيا پناهگاه و آرامشي وجود ندارد . من مي خواهم زندگي ام بگذرد . من زندگي مي كنم براي اين كه زودتر اين بار را به مقصد برسانم نه براي اين كه زندگي را دوست دارم . پرويز حرفهاي من نبايد تو را ناراحت كند . امشب خيلي ديوانه هستم. مدت زيادي گريه كردم . نمي دانم چرا فقط يادم هست كه گريه كردم و اگر گريه نمي كردم خفه مي شدم . تنهايي روح مرا هيچ چيز جبران نمي كند . مثل يك ظرف خالي هستم و توي مرداب ها دنبال جواهر مي گردم . پرويز نمي دانم برايت چه بنويسم كاش مي توانستم مثل آدم هاي ديگر خودم را در ابتذاال زندگي گم كنم . كاش لباس تازه يا يك محيط گرم خانوادگي و يا يك غذاي مطبوع مي توانست شادماني را در لبخند من زنده كند . كاش رقصيدن ديگران مي توانست مرا فريب بدهد و به صحنه هاي رقص و بي خبري و عياشي بكشاند. آخ تو نمي داني من چه قدر بدبخت هستم . من در زندگي دنبال فريب تازه اي مي گردم ولي افسوس كه ديگر نمي توانم خودم را گول بزنم .

ای هزاران روح سرگردان
گرد من لغزیده در امواج تاریکی
سایه ای من کو؟؟
"نور وحشت میدرخشد در بلور بانگ خاموشم"
سایه ای من کو؟
آه....ای خورشید
سایه ام را از چه ازمن دور میسازی؟
از تو میپرسم:
تیره گی درد است یا شادی؟
جسم زندان است یا صحرای آزادی؟
ظلمت شب چیست؟
شب،
سایه ای روح سیاه کیست؟
او چه میگوید؟
خسته و سرگشته و حیران
میدوم در راه پرسش های بی پایان
فروغ فرخزاد
ای یار ، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند .
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده ها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعله های بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت
چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود .
فروغ فرخزاد




